|
و من مستم
ساقی سیمین ساق نیز هست و من مستم ساغر میگون نیز هست و من مستم نه از ساقیِ نه از ساغر نه از باده مستیم رنگ جنون است امشب و من مجنون و من مجنون ترین لیلای هابیلم امشب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:37  توسط شقايق
|
چگونه آمدی که نشناختمت
با چه نامی علم ثروت قدرت آمدی ذره ذره وجودم را آکندی خواستم اسماعیلت کنم در قربان دلم نتوانستم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:23  توسط شقايق
|
چقدر زود دیر می شود
و مردمان چشم من برنمی تابند شمارش ثانیه های انتظار را
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:35  توسط شقايق
|
آنقدر نیامدی که
قلبم از تپیدن ناامید شد صدای دکتری به گوشم می خورد ۱ ۲ ۳ و دیگری که تنفس می داد به امیدی عبث و نفهمید که در این سینه دلی نیست و آنقدر این دل برایت شکست نه فرصتی برای بند زدن دوباره نماند
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط شقايق
|
چشم بر هم نزدیم
سال نو از راه رسید ای عزیز جان اینبار برخلاف پار و پیرار خانه دل را بتکان
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:21  توسط شقايق
|
ندایی آمد از آسمان
تنها یک لبخند فرصت است او را دیدم که پوزخند می زد و من مبهوت مانده بودم در سراب لذت او
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:5  توسط شقايق
|
هوالباقی
درگذشت استاد فرزانه آقای دکتر مهدی جمشیدیان را به تمامی دوستان تسلیت می گویم. روحش شاد راهش جاودان
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:52  توسط شقايق
|
گفت : زنگ می زند
عقل سرسختانه گفت: میدانم که نمی زند دل گلگون شده از شرم دیده دزدیده از عقل می شمرد ثانیه های یخ بسته انتظار را و در آخر دل شرمنده عقل شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:14  توسط شقايق
|
و اینگونه شد بیوفا گشت و رفت
نگاهم را به راهش ندید و رفت ندانست دلم غرق دریای نیازش شده قدم بر ساحل دل نهاد و رفت
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط شقايق
|
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:29  توسط شقايق
|
|
|